March 17, 2018

نِی

------

گفتند: «می‌خواهی برات برویم خواستگاری؟»

مسیحا بی آن که عکس را نگاه کند گفت: «صبح باید بروم معدن مس، کوه بکَنم.» و از اتاق بیرون رفت.

آدم که عاشق باشد به عکس دیگری نگاه نمی‌کند، فرصت به دیگری نمی‌دهد، همه چیز دارد، فقط نفس کم می‌آورد، دلش می‌خواهد دورش را خالی کنند که هوا بیاید. دلش از روزگار بی او سر می‌رود.

آدم که عاشق باشد، نِی می‌شود، خالی از خودش، به سوی او قد می‌کشد، تا تمامی نورش را به درونش بیاورد، تمامی هواش را نفس بکشد؛ بندابند هر بند نِی یک آه نقش می‌بندد، هر سال یک آه؟ یا هر نفس یک بند؟

کسی نمی‌داند.

- رمان "نام تمام مردگان یحیاست"

@ March 17, 2018 2:04 PM | TrackBack
Comments
Post a comment









Remember personal info?