September 9, 2018

مرثا شیرعلی، برنده‌ی نخست جایزه لیراو

------------------------

مرثا شیرعلی؛ از آکادمی گردون ، برنده نخست مسابقه‌ی داستانک، داستان مینی‌مالیستی "لیراو" شد. علاوه بر آن هیئت داوران داستان "اگزما" را برنده‌ی ویژه اعلام کردند.

از طرف خودم و خانواده آکادمی داستان گردون تبریک این موفقیت را به مرثا خانم عزیز تبریک می‌گویم، و براش تندرستی و شادی و آفرینش‌های ماندگار آرزو می‌کنم. این داستان‌نویس یکی از امیدهای من در ادبیات داستانی ایران است و به زودی مجموعه داستانش منتشر می‌شود.

  

جایزه ادبی لیراو، به صدای ادبیات مستقل فارسی زبانان با هدف شناسایی و پرورش استعدادها و حضور علاقه­‌مندان به داستان­‌های مینی­‌مالیستی و گسترش ایجازنویسی با رعایت انتقال معنای ناب در حداقل کلمات، اهدا می‌شود.

هر نویسنده می‌تواند با 1 تا 4 اثر (داستانک و خرده داستان چند کلمه­‌ای با موضوع آزاد) در این مسابقه شرکت کند.

داوران این دوره؛ مظاهر شهامت، علیرضا محمودی ایرانمهر، فرحناز علیزاده، نسرین ارتجایی

دبیر فراخوان دهمین جایزه ادبی لیراو؛ مریم برزویی

 

سه داستانک از مرثا شیرعلی؛

 

اگزما

نرسيده به پنجمين ستون پل سفيد، دمپايى ابری‌اش را در آورد و خشکی قوزك پاش را خاراند. نيم چرخى خورد و قوس كمرش را از عقب شكاند روى نرده­‌ها. گفت: «كارون رفته آسمون! دست كسى بش نرسه.»

«بارون بشه كه خوبه!»

«اگزما می­‌خورتش! نگام نکن، کوتوله می­‌شی می‌­ری تو تنم!»

دوباره چرخی خورد و جفت­‌پا پرید توی چاله پیش پای من. گفت: «دلم دعوا می­‌خواد با هرکی کله­‌ش گنده­‌تره!» چند قدم عقب رفتم. دست­‌هاش را از دو طرف باز كرد و ناگهان باران گرفت. قطره­‌ها روى كشاله سرخ دست‌­هاش فرود آمدند.

 روزنامه­‌اى دستم بود؛ بازش كردم: «خطر در كمين خوزستان»، گرفتمش بالای سرم.

سرش را تكان تكان داد. باران از انتهاى دسته موهاش پاشيد توى صورتم. گفت: «غم كه خبر نمی­‌كنه! سراغ همه می‌ره.»

 

اسب پیر

«دكتر­جان! يه اسب پير،حال پادگان رفتن نداره... تلف می­شه... اینجام عین پادگانه! حق هم­وطنی رو به‌­جا بيار...»

می­‌گفت، اسب نوزده ساله­‌ای است که تاج دندان ثناياش خیلی رشد كرده. سه ماه آموزشی را تاخته، طوری­ که جانش از سوراخ­‌های بينی در برود: «از اسب پير كار می­‌كشن؟ مادرم رسيد، ديد پره­‌های بينی­‌م می­‌لرزه، می­‌خوام سقط شم! با پارتی، مرخصی­‌مو گرفت...زدم به آب­‌های ناآرامِ اقيانوس آرام... من دوگانه‌سوزم! اسب آبی شده‌م.»

همراهش را صدا می‌­زنم: «نسبت‌تون؟»

«رفیق روزای کمپ پناهندهاس.» 

«چی مصرف می‌­كنه؟» 

«ماهی­‌فروش. کار می­‌کردیم بی­‌اجازه کار! نفهميدم لاكردار كی افتاد توی...» 

«شيشه؟»

«فكر كنم.» 

نامه بستری­­‌اش را می­‌نويسم.

 

فاروق

نوبت من بود كه اسلحه­‌خانه را تميز كنم اما سرگرد اسماعيلی به ارشد يگان سپرد كه اسم فاروق را روی بُرد بزنند تنگ اسم من. می­‌دانست بوی روغن سوخته، نفسش را تنگ می‌­كند. داشتم فكر می­‌كردم عجب پدرسوخته‌­ای است اين اسماعيلی كه ناگهان گلوله آتشی از جلو چشمم رد شد. راست ميدان توپ­خانه را گرفته بود و می­‌دوید.

زبانه‌­های آتش از روی تن فاروق افتاد توی شكمم. می‌­خواستم داغی­‌اش را بالا بياورم: «چکار کردی پسر؟»

گلوله وسط پتوهايی كه انداخته بودند روی سرش، خاموش شد. اسماعيلی از ستاد بيرون زد. دستش را بالا گرفته بود: «مرتيكه بيا، برگه انتقالی­ت!»