December 11, 2018

انگار خودم

----------

چه لحظه‌هایی! چه لحظه‌هایی!

انگار من خودم

از دوازدهمین طبقه‌ی آسمان

خیره‌ی بالکن هفتم

محو تماشای تو بودم

که در زمین

باد را با خنده‌هات

شانه می‌کردی

و با چشم‌هات

برای دل دیوانه‌ی من

بره‌ی آفتابی می‌کشیدی

شازده‌ی مهتابی می‌کشیدی

ولی غمگین بودم

غمگین و تنها

تنها

صدای تق‌تق پای آرزو

خوشحالم می‌کرد

خوشحال و آرزومند.

انگار خواب دیده بودی

انگار در خوابِ دیده

خواب رفته بودی

انگار دویده بودی

انگار ندیده بودی.

@ December 11, 2018 2:13 AM | TrackBack
Comments

آخیش بالاخره نوشتین.
چشمش به این صفحه خشک شده بود این مدت.
هر روز اگه نه یه روز درمیون چک می کردم.
مرسی واقعا!

Posted by: الناز at December 15, 2018 3:06 AM
Post a comment









Remember personal info?